برای مرد شدن بهای سنگینی پرداختی جان مادر...
جان مادر!
مرد شدن برای تن نحیفت کمی زود بود، درد و رنج این روزهایت، ته مانده توانم را به یغما برد، پلکهایم جرات بسته شدن ندارند که اگر دمی از قاب چشمانم دور شوی قلبم از تپش باز می ایستد.


پنج شنبه ، دوم بهمن ماه، به دستور پزشکت _دکتر هادی پور، فوق تخصص اورولوژی اطفال_ برای عمل ختنه در بیمارستان بابل کلینیک بستری شدی، روانه اتاق عمل که شدی قلبم هزار بار در دقیقه می زد و نگرانی مزمن جانم را می خورد
، نیم ساعت به 50سال گذشت، نیم ساعتی که پسرکم در آغوشم نبود
، صدای گریه ات که آمد نفهمیدم چقدر طول کشید تا درب اتاق عمل باز شد و پسرک گریانم به آغوشم بازگشت،


ساعتی طول کشید تا قرار بگیری ، نمی دانستم خوشحال باشم یا بخاطر سکسکه ها و بغض و اشکهایت بگریم.به خانه که برگشتیم حوالی ظهر بود، رنجور بودی و بغض آلود ،دلخوش به خنده های گاه و بیگاهت بودم؛


چند ساعتی نگذشته بود که به شدت خونریزی کردی، با دکتر تماس گرفتم و سریعا به بیمارستان رساندیمت، رنگت سفید شده بود و نای شیر خوردن نداشتی، تمام راه در آغوشم می فشردمت و باران اشکهایم دمی قطع نمی شد، صدای هیچ کس را نمی شنیدم و فقط تو را می بوسیدم و می بوییدم، دکتر در اتاق عمل منتظرت بود، به سرعت تو را بردند، بیش از 20 دقیقه طول کشید و من نمیدانم چطور گذراندم، چشمانم فقط صورت تو را می دید و لباسهای خون آلودت و دلداری بابایی کمکی نمی کرد، دلداری کسی که خودش در نگرانی غوطه می خورد درد را بیشتر می کند، به آغوشم که برگشتی با صدای آرامی گریه می کردی و جان فریاد زدن نداشتی، دکتر با بابایی صحبت می کرد و توضیحاتی می داد که من گوش نمی کردم و فقط مصرانه تلاش می کردم کمی شیر بخوری، عزیزکم ساعتها بود میل خوردن نداشتی، مکیدن هایت دلم را کمی آرام کرد،





چند روزی طول کشید تا بتوانی شیر بخوری، حالت که جا آمد و خندیدی من هم دوباره زنده شدم.
برنای قشنگم، مرد کوچکم، دوستت داریم، جانمان به نگاه تو بسته است.
این هم تحفه کوچکی برای تو؛

واین هم هدیه خاله لاله؛



برای مرد شدن بهای سنگینی پرداختی جان مادر... 
